آهسته و بي صدا
زير پايش خالي شد
و به ته دره سقوط كرد
روزها و شب ها بي وقفه قلم در دست كوشيد
بر در و ديوار
دار و درخت رنگ پاشيد
دست آخر كه خواست عرق از پيشاني خود بگيرد
نيشخند سبز ي از پشت درخت
و قهقهه خورشيد
از پس ابر
زمستان هرگز نفهميد كه چه اتفاقي افتاد
سلام
روزگاري بود كه نبودم اصلا در اين دنيا نبودم
مرگ گهگاهي سراغم را ميگيرد
و گه گاه به آزار برميگرداندم
به اين دنياي ناهمگون
كه هيچش با من دلخسته يارا نيست
و شايد روزگاري بعد
"مرگ شاعر"
بخواب اي خفته در بستر
بخواب اي تا ابد پرپر
شب از آوار ميبارد
بخواب اي مرگ ناباور
به خواب آرام آسودم
كه من هم قصه اي بودم
رها از رخوتي غمناك
كه عمري عشق فرسودم
نشان از مرگ مي جستم
نه! بودن را نمي گفتم
رها تر بودم از باران
به ماندن دل نمي بستم
زمرگ آن سو ترم ديگر
گذشتم از در و سر در
به رويايي خيال انگيز
رسيدم از شب و باور
تو جا ماندي واين ماندن
تو را آخر گرفت از من
به پايت قفل ماندن زد
همين يك لحظه ترسيدن
نه ديگر تازه ام از درد
نه ميگردم پي همدرد
سراغ از من چه مي جويي
كه مرگي كهنه دارم سرد
غبار از سنگ مي روبي
به سنگي سخت مي كوبي
دريغا دير فهميدي
كه يادم آوري خوبي!
ز شعري تازه مي گويم
از آن مرگي
كه در راه است
و شايد آخرين ديدار
و شايد آخرين تكرار
ز پايان غم انگيزي
كه از ديوار مي آيد
"بر مزارم بنويسيد كه مرد"
بر مزارم بنويسيد كه مرد
بنويسيد كه باد
ماراهم با خود برد
بنويسيد كه شب را سپري كرد
به اميد سحر
بنويسيد كه از همهمه باد شنيد:
كه شبي روزتر از خنده مرگ
سايه گسترد لب پنجره اش
"كودكانه مي ترسم"
تو ميدانستي كه چه قدر تنهايم
وچقدر كودكانه مي ترسم
از تنهايي
رها كردي مرا در شب
به آن اميد
كه مي آيي
چشمان خون گرفته خورشيد را تماشا كن
از پس ابر
و زيبايي حيرت آور اين آدمك برفي را
و شرم خجالتي كه از تمام تنش مي چكد
و قامتي كه قطره قطره آب مي شود
در زير نگاه هيز خورشيد
محمد غلامی(همایون زرتشت)
۳/6/ 87
«چلچله»
مثل جوونه هاي برگ رو دستاي درخت پير
چلچله با كوچ رسيد سراغ اون اگر چه دير
يه روزي بايد مي اومد قاصدك اينو گفته بود
اينو تو خواب اون درخت نوشته بود و رفته بود
درخت ديگه خواب نمي ديد طلسم غم شكسته بود
چلچله با بهار عشق تو باورش نشسته بود
درخت از عشق چلچله فصلا رو از ياد ديگه برد
هر چي كه غم بود تو دلش به دستاي باد سپرد
پشت بهار سبز عشق زمستون سرد و نديد
تا از صداي مرگ برگ لحظه رفتن و شنيد
يه شب درخت يواشكي دستاشو برد به آسمون
از اون فقط يه چيز مي خواس چلچله و موندن اون
چلچله از تو خواب ناز صداي گريه شو شنيد
پرنده كوچ نكرد و موندتا عشق اون درخت و ديد
يه شب كه برف قصه ميگفت درخت پير چشاشو بست
چلچله بي خيال برف تا خود صبح بيدار نشست
قصه برف كه شد تموم كم كمك آفتاب در اومد
برفا ديگه آب شدن و عمر زمستون سر اومد
با هق هق قناريا درخت يهو از خواب پريد
دنبال اون پرنده گشت تو برفاي سرد و سپيد
اشك تو چشاش نشسته بود چشاش ديگه خوب نميديد
پرنده قشنگ شُ تو لونه يخ بسته مي ديد
زمستان 84
تا بوده براي نبودن وقت بسيار بوده
اين صداي ضجه ي بودن بود
در زير گيوتين زمان
كه گوش كسي نشنيد
محمد غلامي (همايون زرتشت)
15 / 5 / 87
هراس از چيست؟
نشاني را درست دادند
چهارديوار و سقفي امن
كه مي گيرد
تمام رخوت و اندوه راهت را
براي بستن باري دوباره
و برگشتن به راه مانده در پيش
محمد غلامي(همايون زرتشت)
14 / 5 / 87
شرم نجيب گل
ميگن يه روز يكي مياد كه ابرا رو پس ميزنه
به روي گونه هاي ماه دوباره باز دس ميزنه
ميگن كه جمعه هاش ديگه بوي نمِ خون نميده
خنجري از پشت نمي ياد همراه تو جون نميده
ميگن كه وقتي اون مياد خيلي چيزا دروغ ميشه
برق چشاي مدعي ميره و بي فروغ ميشه
ميگن كه با اومدنش ابر سياه موندني نيست
روضه و مرگ و مداحي پيش چشاش خوندني نيست
ميگن كه با ديدن اون كلاغا وحشت ميكنن
پر مي كشن تو دالونا از اون جايي كه اومدن
ميگن براي اومدن مسجد و منبر نمي خواد
با عطر نرگسا مياد رو بال كفترا تو باد
ميگن كه شهسوار وُ مثل پرنده تو هواس
خيلي قشنگتر از اونه كه تو تموم قصه هاس
ميگن كه اون باز ميكنه دروازه هاي بسته رو
از قفس آزاد مي كنه پرنده هاي خسته رو
هر كي يه جور خبر ميده ميگن مياد چه ديريا زود
مسيح و بودا و يهود كليم زرتشت و جهود
اون كيه كه اين آدما واسش يه جا منتظرن
شرم نجيب گل مي شن اسمشو وقتي مي برن
محد غلامي(همايون زرتشت)
۲۲/ ۵/ ۸۷
«ته مانده سيگار»
ته
مانده سيگار هايم را
نگاهي به شماره مي كنم
كه
بيشتر از
تمامي لحظه هاي عمر من است
نه
به خاطر سرفه هاي پر طنين مرگم
ويا
اين گونه هاي گود بي رنگ
كه چون گوري
سيري ناپذير
در انتظار مانده
نگاه
مي كنم
كه
چگونه تو را
به درون من
اين همه بلعيده است
«تماشاي تگرگ»
آسمان
حالش خراب است
گمانم
قرصهايش را گم كرده است
سرفه
هايش
بوي باران مي دهد
و
باز اين پنجره هاي بي گناهند
كه به
تماشاي تگرگ
مي شكنند
همايون زرتشت (محمد غلامي)
تابستان
82
«غربت شبهاي لنگرگاه»
لنگر
گاه
انگاره
اي كم تحرك از آهن و دود
مملو
از فريادهاي مرغان دريايي
و
كشتي ها
كه گروهي
باز آمدنشان را از سفري پر از
تلاطم سوت مي كشند
و گروهي
كه بغض تلخ مسافران خويش
را هنگام وداع
و
بار انداز
كه در آن
سبزه روياني چشم به راه
شبي پر
از لذت را به تصور مي آيند
و
دختركاني پر از تشويش
كه باز آمدني دوباره را به
اشك مي مانند
من
اما؛
در
غربت شبهاي لنگرگاه
از پس پنجره اطاق خويش
به نظاره
نشسته ام
فانوسهاي روشن اسكله را
كه
مرا مي بردبا خود
به هر آن كجا كه مي خواهد
به
دورهاي نزديك
به
نزديكهاي دور
به
بوي لحظه باران و موي تو
در آن پس كوچه باريك
به
زير تك درخت پير بيد
به
زنگ ضربه سيلي
به
طعم تلخ يك باتوم
به
طعم تلخ آن پوتين
به
طعم تلخ آن قنداق
به جرم خوب همراهي
به جرم با تو بودن ها
به
طعم بوسه ناگاه
به روي گونه هاي خيس
كه در باور نمي گنجيد
به
طعم تلخ ته سيگار
كه مي خندد به ناهنگام
به
رويايي كه مي ماند ز راه خويش
محمد غلامي (همايون زرتشت)
بندر
عباس30
دي 81
گربه اي كه از روي ديوار
به تماشا نشسته است
پنجره را
چگونه مي خواهد بفهمد
نتهاي آواز را
چگونه ترسيم مي كند
پرواز را
با انديشه اي كه مي چرخد
در حوالي چنگال هاي تيز و دندان هاي برون زده از نيش
محمد غلامي(همايون زرتشت)
25 / 4 / 1387
از شعر هاي نگفته ام بترس
از شير هاي خفته در بيشه انديشه
از افتادن نا بهنگام پرده هاي سرد شب
با دستان بلند بانوي آفتاب از پس كوه
از هنگامه پابوسي بانوي بزرگ
آرامش دريا
هميشه طولاني نيست
بيگانه كشتي لنگر انداخته در ساحل سنگي مرا
گرچه تازيدند و بردند گه گاه
ز هر آئين و هر كيشي
بر چارسوي سرزمين من
و مي بينم هنوز هم صاف و پابر جاست
درفشي كز دل تاريخ
به پاكي سربرون آورد
به رفتاري كه از كردار مي آيد و پندار نيك
محمد غلامي(همايون زرتشت)
25 / 4 / 1387
تاريخ گواهي است
آواز دهل بودي و از دور خوش
سرابي روبرو
در دوردست جاده ها
دختري جا مانده در روياي خيس كودكي
شيفته ي
بازي كودكانه اش
كه زود از ياد مي برد
پيمان بازي را
و عادت داشت
به لي لي بازي اش
در خطوط كوچه هاي ذهن و اعصابت
و عادت داشت
كه با گلواژه هاي زخم تو
تاج گل بر سر زند
با زباني نرم و بران
گمانم اين همه شاعر
فقط از دور دستي بر آتش داشتند
كه زود از ياد بردند
خرد شدن شقيقه را
در ميان فشار دست ها ي نشنيدن
محمد غلامي(همايون زرتشت)
به استاد عزيزم « محمد نوري »
كه در حضورش عشق و آواز را آموختم
مثل باران مهرباني تو
مثل در يا پر تلاطم
مثل رودي
پر ترنم
ابر مخمل گون آوازي
ايستاده بر بلنداي اين خاك اساطيري
در صدايت
وسعت يك آسمان جاريست
از جنس بي كرانگي
و در هنگامه خوانش
براي خاك و دشت و جنگل و كوه
كه گه شادان و گه دلخسته مي خواني
به سبزي مي رسد آرام
تمام قامت عريان اين خاك
به نرمي مي بري چون باد
هر چه هست
از رخوت و اندوه
14شهريور 84

سوگواره ای برای پسر دایی و شوهر خواهر عزیزم که به ناگه پر کشید به سوی آسمان و گویی خدا هم تحمل دیدن خوشبختی این نو عروس و تازه داماد را نداشت و نتوانست ببیند.
تو وقت پر کشیدنت ستاره ها کجا بودن
که گم شدی تو جاده ها نيومدي به شهر من
با اون چشای نیمه باز خیره به سمت آسمون
به کی می گفتی که بره به کی می گفتی که بمون
چشم كي دنبال تو بود کی بالتو شکستو رفت
بشکنه دست روزگارکه زخمتو نبست و رفت
سوار اسب آهني بار سفر بسته بودي
چرا نگفتي تو به من كه از همه خسته بودي
«ميله ها»
بيا مثل قناري تـا نفس هست
بــــراي ميله ها فرياد باشيم
پاييز 73
«آسمان سياه»
پرده ها را كنار كه مي زني
مي خواهد از شيشه ها به درون خانه ات بريزد
بهار با تمامي حجمش
ديوارها
تابلوفرشهاي بزرگيست در كوچه ها
خيابان
ازدحام آدمها با دست هاي پر از ميوه وشيريني و آجيل
و بساط دست فروشان
مغازه ها لبالب از لباسهاي تازه و نو
براي من براي تو
مي خريم و مي بريم
اتاق ها را كه نگاه مي كني
سفره بر سفره نشسته است
سفره هفت سين بر سفره هاي فرش
بر درختان
آواز پرنده ها
خبر شروع يك بهار نو را مي دهد
يادت نرود
نگاه كن
گذر كنار كوچه را
كودك خوابيده بر دامان مادر
در شب سياه چادر
كه طعنه اي است پر درد
بر حضور خوشيد
گوشه چادري
كه به وسعت تمام شبهاي سياه من و تو است
و نگاه كن
به ستاره هايي كه سنجاق مي شود
به دست عابران بر آسمان سياهش
يكي دو تا بيشتر نيست
تمام بهار و هفت سين سفره عيدش همين است
تمام پنجره بهاري اش
و تنها قاب عكسي كه دارد
بر زمين است
محمد غلامي بهار 1387
به دوست عزيزم نقي عبدالعلي زاده
سلام اي مهربان تر زباران بهاري
براي تك درختان غريب مانده در كوه و صحاري
سلام اي همدم روزان تلخ و سرد سربازي
در آن حجم مهيب حسرت و اندوه
منم من همدم ايام پر سوز غروب و غربت و دريا
منم من انكه هرشب رد اشكم روي گونه
چنان رودي به دشتي زير نور ماه مي شد
منم من آنكه دستان تو بر بالاي آن خم شانه هاي خسته ام بود
در آن وقتي كه غربت تازه و جانكاه مي شد
عجب شد آمدي
بعد از گذشت سال و ماه و هفته اي ديگر
آخر كجايي بودي
تمام آسمان را منتظر ماندم براي ديدنت
ولي آنقدر نتابيدي كه رفتي پشت ابر
تعلل كردي و ماندي كه رفتي دورترها
آنقدر ماندي كه من تنها بمانم؟
بي وفايي حد و مرزي دارد و اين را نمي داني !
و من هر شب به رسم پاس داري آن روزان رفته
در خيالم
غوطه ور
در فكر و در شعرم
محمد غلامي بهار 87
« وقت پروازم کدامین سنگ پرواز کرد؟»
چه بي جا سرزميني است اينجا
حجم بي پايان يك غربت
تهي از سبزي و بي رنگ
و چشم انداز سرسبزي
كه وا ماند در او چشمي
***
كوچه هايش
خالي از آواز يك عابر
خالي از پرواز
باغهايش
حسرت هم خوابگي با دختر سبز بهار
خالي از يك سايه لذت
تا بياسايد به زيرش لحظه اي يك عابر از باران گرما
آسمانش
خالي از يك توده ابر
تا بشويد شهر
غبار از چهره خويش با آن
مردمانش
همه از جنس ترك خورده خاك
خشك و بي روح
همه با چتر غريب
خاكش از ريشه تهي
كه ندارد غم پيوستگي خويش
و چنان آب روان
وقت پروازم كدامين سنگ پرواز كرد
كه ناگزير
فرود آمدم از اوج
بر اين خاك
و چنين خسته نشستم
ميان اين همه تنهايي خويش
از امتداد خط سرخ آتشي در دست
رقص حلقه هاي دود را
كه با رقص تو آميخته است
«كابوس»
گناه از خويش بود ازمن نبود
گلايه از چه مي كني
شكايت از كه مي كني
چه مي پرسي زمن
در سرزمينت مرغ خوشبختي كجا خفت
چه مي پرسي چرا؟
وا مانده اي در كار خويش
چه مي پرسي ز من
اين سواري كه به خواب مي بيني كيست
كه به سرزمين تو در تك و تاز است
اين كمان كشيده از تبار آرش است
و تير از جنس نفرينش به زه دارد
كه تو را گرفته آماج نظر
گفتمت
گفتمت سنگ ميانداز
بر اين بركه خاموش
بر اين خفته پر درد
كه خواب از جنس دردي كهنه دارد ترد
اينك اين گرداب خواب آشفته از پرتاب تو
كه با خود مي برد تا قعر آب
خواب خوب سرزمينت را به خشم
محمد غلامي بندر عباس 9 آذر 81
آسمونم مثل تو شد
يه روزي بود كه بودنت تو لحظه هام ترانه شد
حضور تو تو شعر من قشنگترين بهانه شد
تو گوشه هاي بي كسي تو خلوت دعاي من
توآسمون رها مي كرد عطر تو رو صداي من
اما حالا نبودنت يه عادت قديميه
حال و هواي كوچ تو با من ديگه صميميه
حالا ديگه بي خبري لحظمو آزار نمي ده
رفتن بي هواي تو به دست من كار نمي ده
حالا ديگه دستاي من منتظر هيچ كسي نيست
حتي ديگه تو اين قفس تو فكر فرياد رسي نيست
آسمونم مثل تو شد حرف منو نمي گيره
تكيده پشت پنجره روح منه كه مي ميره
محمد غلامي 13 / 10 / 86
تلنگر
تو نخواستي نتونستي كه بفهمي حرف ما رو
نتونستي بند بياري سيل اشك گريه هارو
تو نبودي اهل اين دل اهل حرف و قصه بودي
برخلاف همه حرفات اوني كه گفتي نبودي
منه ساده فكر ميكردم كه چشات يه آسمونه
تا هميشه گرم و آروم مثل حرمت يه خونه
ندونستم ابر محنت پشت پلكات لونه داره
واسه لحظه پريدن دم به دم ميخواد بباره
درد من تازه تازه س مثل اشك چشم عاشق
تو ولي هيچوقت نديدي مثل انكار دقايق
مثل بغض يه قناري پر واژه هاي دردم
رسيدم به فصل پاييز چشم به راه خواب سردم
گفته بودم منه خسته مي شكنم با يه تلنگر
منونشنيده گرفتي تو مي خواستي منو اينطور
بوي تازه اي شنيده اي گم شدي تو بوي گندم
دستامو به تو سپردم منو گم كردي تو مردم
محمد غلامي 13 / 10 / 86
تقصیر تو نبود و نیست همینه رسم روزگار
یکی میاد از جاده ها پس از یه عمری انتظار
یکی که تو خیال تو همیشه پر صلابته
پر از غرور و مهربون همیشه بی نهایته
چشماتو بارون میکنی واسه غبار توی راش
یه دنیا عشقو میریزی لحظه به لحظه زیر پاش
میاد ولی خط میکشه روی تموم باورت
مثل یه آوار مهیب خراب میشه روی سرت
کابوس تنهایی تو دوباره باز جون میگیره
خنده خوشبختی تو روی لبات زود میمیره
اون که همیشه قصه هاش برای تو تازه تره
حالا دیگه با طعنه هاش حوصله تو سر میبره
همینه رسم روزگار یه روز میره اونکه میاد
کولی اهل جاده ها موندن و هیچ وقت نمی خواد
۱۳ / ۱۰ / ۸۶ محمد غلامي
کولی اهل جاده ها
تقصیر تو نبود و نیست همینه رسم روزگار
یکی میاد از جاده ها پس از یه عمری انتظار
یکی که تو خیال تو همیشه پر صلابته
پر از غرور و مهربون همیشه بی نهایته
چشماتو بارون میکنی واسه غبار توی راش
یه دنیا عشقو میریزی لحظه به لحظه زیر پاش
میاد ولی خط میکشه روی تموم باورت
مثل یه آوار مهیب خراب میشه روی سرت
کابوس تنهایی تو دوباره باز جون میگیره
خنده خوشبختی تو روی لبات زود میمیره
اون که همیشه قصه هاش برای تو تازه تره
حالا دیگه با طعنه هاش حوصله تو سر میبره
همینه رسم روزگار یه روز میره اونکه میاد
کولی اهل جاده ها موندن و هیچ وقت نمی خواد
۱۳ / ۱۰ / ۸۶ محمد غلامي