تبليغاتX
شادشهر (نام قدیم شهر من)

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:37 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |


پدرو سالیناس شاعر مدرنيست قرن بیستم

pedro Salinas

نمي خواهم براي زيستن
جزاير، قصرها و برجها را.
چه لذتي فراتر از
زيستن در ضماير!

 اكنون دگربر كن لباست را
نشانيها و تصاوير را .  
من،
 
تورا اينگونه نمي خواهم
هماره در هيبت ديگري،
دخترِ هميشه از چيزي.
تو را ناب مي خواهم ، آزاد
تو؛ بي هيچ كاستي .
مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان،
تنها تو، تو خواهي بود.
 
و آنگاه كه بپرسي مرا،
 
اوكه تو را مي خواند كيست؟
او كه تو را از آن خويش مي خواهد .
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوين را ، تاريخ را.
همه چيز را درهم خواهم شكست
تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
   
و به گاه ورود  به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان
تو را خواهم گفت :
من تو را مي خواهم ، اين منم.“

 ازكتاب : صدايي وامدارتو


روحي چنان فراخ و روشن داشتي
كه مرا هرگز  توان  ورود بدان ميسر نشد.
باريك ميانبري جستم،   در امتداد بيراهه‌هاي باريك،
واز پس گامهاي بلند و دشوار
ليك،
 
گذر به روح تو از راههاي گشوده بود
 
بلند نردباني مهيا كردم
ــ   ديواري بلند در رويا
حافظ روحت مي ديدم  ــ
ليك روح تورا نه ديواري بود و نه حفاظي .
در پي باريك رهي به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه  ره آمدي نداشت.
از كجا مي شد آغاز؟
به كجا مي يافت پايان؟
و من تا ابد دربدر
در مرز گنگ  آن نشسته ماندم .

پياپي

بگذار بنوازمت بآرامي ،
بگذار تجربه ات كنم آهسته ،
ببينم كه حقيقت داري ،
امتدادي از خودت در تو جاري است ،
با شگرفي
موج در موج مي تراود نوري از پيشاني ات  
بي آشفتنت
مي شكنند كفهاشان را
هنكّام بوسه بر پاهايت ، به آرامي
در ساحل نوجواني .
تو را اينگونه مي خواهم
روان و پياپي ،
نشأت تو از خودت ، از تو ؛
اي آب سركش
اي نغمه رخوتناك !
تو را اينگونه مي خواهم
در محدوده هاي كوچك ، اينجا و آنجا
همچون تكه ها
زنبق ، رز و آنك يگانگي تو
اي نور روياهاي من .
                                     
از كتاب : درناي واقعي

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:11 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |

 

 آزادي در سپيده دم

 زندگي و شعر الكساندر ووازارد


Aleksander voisard  الکساندر ووازارد شاعر مجموعه هاي " آزادي در سپيده دم " ، "بصيرت" ، " از خطر رسته ها" ، "گفتار کردارها" ، "تمام زندگي رازيستن" ، " تماماً کودکي" در سال 1930 در کورت لووان سوئيس ديده به دنيا گشود.
پدرش معلم بود و مادرش زني کوه نشين و صادق. پس از تحصيلاتش، به کارهاي گوناگوني مي پردازد، به تئاتر، به کار در اداره پست، در صنعت و در کتاب فروشي.
بعد از دوره اي فعاليت سياسي نماينده امور فرهنگي" ري پابليک "republique و بخش ژورا canton dugura مي شود. همچنين او معاون رئيس بنياد فرهنگي پرو الو سي آ مي شود.
سپس به زادگاهش، کورت لووان "courte levant  " باز مي گردد و در آنجا بود که تمام وقتش را صرف نوشتن مي کند.
از سال 1990 به عضويت آکادمي مالارمه در پاريس در مي آيد.
به او لقب هايي متفاوت داده اند، مثل "شاعر عشق" ، " شاعر طبيعت" ، " شاعر سياست " و وازار همه ي اين عنوان ها را رد مي کند. او تنها به لقب" شاعر آزادي" افتخار مي کند. همچنين او را اولين شاعر اکولوژيست بعد از" سن فرانسواآسيز" ناميده اند .
انتشار مجموعه" آزادي در سپيده دم"  liberte a laube در ادبيات فرانسه زبان سوئيس در نيمه دوم قرن حادثه اي قابل ملاحظه است .
اين اثر به نوعي" مشارکت در نبرد ژورا gura براي رسيدن به استقلال بود که حاصل آن جمهوري و استقلال ژورا بود .
طي جنگ دوره مقاومت فرانسه، هرگز، اثري با اين درجه" تعهد" زاده نشد، همينطور در سوئيس .
اين ادبيات ،يادآور تغزل متعهد"  lyrisme engage " فرانسه است فرانسه اي که زير چکمه هاي نازي بود .
شعر الکساندر ووازار، تريبون يک ملت بود در دفاع از استقلال .
شعري با اين درونمايه پر واضح است که از پر مخاطب ترين ادبيات دنيا به حساب آيد.

از کجا مي رسي
در ساعتي چندين
در اين پاياني قرن؟
هيچ از آن به تو نگفت در؟
وقتي که پشت سرت چفت مي شد
در خميازه اي گاوي
حالا همين براي تو مي ماند
که خيال کني:
چگونه، پدربزرگ، خم مي کرد ،شانه هايش را
که جا بگيرد در کارگاهي 
گوش تا گوش از بدبختي هاي لال
از مگس
که خيال کني :
چگونه نيايت
شکوه مي کرد
وقتي که ارباب
بين دو بد مستي
فرو مي نشاند
بو الهوسي هاي شنبه هايش را.

 

در رنجم
زير ماه چهاردهم
براي گفتن سپاس
و باز
بلد نيستم اقرا کنم
آنچه را که خسته ام
آن را که دلم برايش تنگ مي شود
ديگر بلد نيستم
نماياندن چشمان را سويي ام را
در صورت جغد سفيدم
چگونه اما د راين پريشاني
- مي پرسم از خود -
شايسته نام پدر باشم
 
- طرحي براي آزادي –
خود را کنار کشيده بود
مثل جذر دريا
و حالا
باز مي آيند
گلهاي ياغي
آزادي را مي گويم
آزادي
 
-آواره مي شدند ،اگر ترانه ها
فرياد مي کشيدند، اگر ديوارها
خون،
کنار مي آمد،
اگر با واژه ها
 
-اگر درکوچه، کودکان
اگر چاقو، بر تيغه اش
اگر تيره روزي
ناگهان!
 
-شب را سنگين مي کنند
اشک ها
بي رمق مي کند فرياد
سکوت هاي همدست را
صداهامان را بالا ببريم
مثل چنگک ها

 
باز هم غم
 و اندکي فريادي باز
روزي
ماهي
سالي
باز مي شود زندان
انگار ميوه اي

 
- قانون هاي فاسد
- غمزه مي کنند در شيشه هاي دهان گشاد
- آزادي

 
آزادي من
ماهي درياست
آنجا که سرزمين من
آرام مي گيرد.
                         
 
شعري از دفتر " ترانه سرزمين درد"
- صداي شاعر
نگاه نشانه
شراب را در باد منتشر کردند
برادرانه مي لرزد زمين
چراکه گردباد.
فريادهامان را مي برد
و فرياد هامان
درخت ها را
لرزان، بر هر شاخه
از کلمات عبور
حالا، ديگر، لباس بايد بپوشانيم
بر تن ترانه ها
و دنباله طنين ترانه ها را
لباس بايد بپوشانيم
بر تن همه کارهامان
از هم آغوشي زلالي هاي ماندگار

 
                                  برگردان اشعار : آسيه حيدري شاهي سرائي

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:30 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |

لنگستون هیوز

لنگستن هیوز سراسر زنده‌گی ِ پُربارش را وقف خدمت به سیاهان و بیان زیر و بم زنده‌گی ِ آنان کرد، پیوسته به تربیت و شناساندن شاعران و نویسنده‌گان جامعه‌ی سیاهپوستان کوشید، از برجسته‌ترین و صاحب نفوذترین رهبران فرهنگ سیاهان در آمریکا به شمار آمد، در رنسانس هارلم نقش اساسی را ایفا کرد و به حق ملک‌الشعرای هارلم خوانده شد هرچند بسیارند کسانی که او را ملک‌الشعرای سیاهان می‌شناسند.

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟....

 ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:30 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |


 
محمد شمس لنگرودی
محمد شمس لنگرودی به سال 1329 در لنگرود متولد شد، سرودن شعر را از دهه پنجاه آغاز كرد، نخستين دفتر شعرش رفتار تشنگی در 1355 منتشر شد، اما پس از خاكستر و بانو و جشن ناپيدا در اواسط دهه شصت به شهرت رسيد و با قصيده چاک چاک لبخند در اواخر همان دهه جايگاه ويژه ای در ادبيات ايران يافت.


در دهه هفتاد رمان رژه برخاک پوک از او منتشر شد. در دهه هشتاد با انتشار مجموعه 53 ترانه عاشقانه از سرزمين آرمان ها به زمين بازگشت و با رويکردی عاشقانه جهان و هستی را از نو معنی کرد.


 


 به شما ياد مي دهيم


كه چه چيزي را ندانيد


و كدام خاطره ئي خوشتر است .


 


خواب ديدن


اينطوري كه شما مي بينيد


اصلا به صلاح تان نيست


اشك


اينطور كه شما مي ريزيد _ قطره قطره _


                                     اصلا معنا ندارد.


به غلغل چشمه نگاه كنيد


مگر از اندوه است !


 


و ما به شما ياد مي دهيم


كه چه رؤياهائي چه زمان هائي خوشتر است


در صورت مردودي


البته چاره نيست


به جهنم نيز مي رويد .


.


پايان تنفس !


به سلول هاي تان برگرديد .


.

 

پرنده - انسان


پرنده ها
بهار که می آيد
پر باز می کنند
انسان
پرندگانش را، در آسمان زمستانی،
پرواز می دهد
تا برف را بروبد
و بر شانه فروردين
دسته گلی بگذارد.


پرنده ها
در هفت کوی زمين می چرخند
تا دانه و برگی پيدا کنند
انسان
زمين را می چرخاند
تا دانه شکوفا شود.


پرنده ها
از آسمان به زمين می آيند
انسان
با ساز تمامی ناپذير کار دلش
از زمين به آسمان طلايی
پرواز می کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:56 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |

صد نامه عاشقانه

نزار قبانی

این صد نامه عاشقانه تمام آن چیزی ست كه از خاكستر عشق من مانده ، من ، شاعری مثل همه شاعران و ـ مثل همه مردان ـ یادگارهایی از عشق داشته ام و مجموعه نامه هایی ... و آنقدر شجاع نبوده ام كه همه آنها را در آتش بیندازم و بسوزانم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:29 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |

 

 

Ben, bir insan

ben, Turk sairi komunist Nazim Hikmet ben

tepeden tirnaga iman

tepeden tirnaga kavga, hasret ve umitten ibaret ben...

 

من، يک انسان

من شاعر ترک، کمونيست، من ناظم حکمت

از سر تا پا ايمان

من سر تا پا عبارت از جنگ، حسرت و اميد

 

شعر: ناظم حكمت
ترجمه : ياشار ياغيش...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:19 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |