تبليغاتX
شادشهر (نام قدیم شهر من)
«بهار»

آهسته و بي صدا

زير پايش خالي شد

و به ته دره سقوط كرد


روزها و شب ها بي وقفه قلم در دست كوشيد

بر در و ديوار

دار و درخت رنگ پاشيد

دست آخر كه خواست عرق از پيشاني خود بگيرد

نيشخند سبز ي از پشت درخت

و قهقهه خورشيد

از پس ابر

زمستان هرگز نفهميد كه چه اتفاقي افتاد

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 13:47 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |