آهسته و بي صدا
زير پايش خالي شد
و به ته دره سقوط كرد
روزها و شب ها بي وقفه قلم در دست كوشيد
بر در و ديوار
دار و درخت رنگ پاشيد
دست آخر كه خواست عرق از پيشاني خود بگيرد
نيشخند سبز ي از پشت درخت
و قهقهه خورشيد
از پس ابر
زمستان هرگز نفهميد كه چه اتفاقي افتاد