سلام
روزگاري بود كه نبودم اصلا در اين دنيا نبودم
مرگ گهگاهي سراغم را ميگيرد
و گه گاه به آزار برميگرداندم
به اين دنياي ناهمگون
كه هيچش با من دلخسته يارا نيست
و شايد روزگاري بعد
"مرگ شاعر"
بخواب اي خفته در بستر
بخواب اي تا ابد پرپر
شب از آوار ميبارد
بخواب اي مرگ ناباور
به خواب آرام آسودم
كه من هم قصه اي بودم
رها از رخوتي غمناك
كه عمري عشق فرسودم
نشان از مرگ مي جستم
نه! بودن را نمي گفتم
رها تر بودم از باران
به ماندن دل نمي بستم
زمرگ آن سو ترم ديگر
گذشتم از در و سر در
به رويايي خيال انگيز
رسيدم از شب و باور
تو جا ماندي واين ماندن
تو را آخر گرفت از من
به پايت قفل ماندن زد
همين يك لحظه ترسيدن
نه ديگر تازه ام از درد
نه ميگردم پي همدرد
سراغ از من چه مي جويي
كه مرگي كهنه دارم سرد
غبار از سنگ مي روبي
به سنگي سخت مي كوبي
دريغا دير فهميدي
كه يادم آوري خوبي!
ز شعري تازه مي گويم
از آن مرگي
كه در راه است
و شايد آخرين ديدار
و شايد آخرين تكرار
ز پايان غم انگيزي
كه از ديوار مي آيد
"بر مزارم بنويسيد كه مرد"
بر مزارم بنويسيد كه مرد
بنويسيد كه باد
ماراهم با خود برد
بنويسيد كه شب را سپري كرد
به اميد سحر
بنويسيد كه از همهمه باد شنيد:
كه شبي روزتر از خنده مرگ
سايه گسترد لب پنجره اش
"كودكانه مي ترسم"
تو ميدانستي كه چه قدر تنهايم
وچقدر كودكانه مي ترسم
از تنهايي
رها كردي مرا در شب
به آن اميد
كه مي آيي