چشمان خون گرفته خورشيد را تماشا كن
از پس ابر
و زيبايي حيرت آور اين آدمك برفي را
و شرم خجالتي كه از تمام تنش مي چكد
و قامتي كه قطره قطره آب مي شود
در زير نگاه هيز خورشيد
محمد غلامی(همایون زرتشت)
۳/6/ 87
«چلچله»
مثل جوونه هاي برگ رو دستاي درخت پير
چلچله با كوچ رسيد سراغ اون اگر چه دير
يه روزي بايد مي اومد قاصدك اينو گفته بود
اينو تو خواب اون درخت نوشته بود و رفته بود
درخت ديگه خواب نمي ديد طلسم غم شكسته بود
چلچله با بهار عشق تو باورش نشسته بود
درخت از عشق چلچله فصلا رو از ياد ديگه برد
هر چي كه غم بود تو دلش به دستاي باد سپرد
پشت بهار سبز عشق زمستون سرد و نديد
تا از صداي مرگ برگ لحظه رفتن و شنيد
يه شب درخت يواشكي دستاشو برد به آسمون
از اون فقط يه چيز مي خواس چلچله و موندن اون
چلچله از تو خواب ناز صداي گريه شو شنيد
پرنده كوچ نكرد و موندتا عشق اون درخت و ديد
يه شب كه برف قصه ميگفت درخت پير چشاشو بست
چلچله بي خيال برف تا خود صبح بيدار نشست
قصه برف كه شد تموم كم كمك آفتاب در اومد
برفا ديگه آب شدن و عمر زمستون سر اومد
با هق هق قناريا درخت يهو از خواب پريد
دنبال اون پرنده گشت تو برفاي سرد و سپيد
اشك تو چشاش نشسته بود چشاش ديگه خوب نميديد
پرنده قشنگ شُ تو لونه يخ بسته مي ديد
زمستان 84
تا بوده براي نبودن وقت بسيار بوده
اين صداي ضجه ي بودن بود
در زير گيوتين زمان
كه گوش كسي نشنيد
محمد غلامي (همايون زرتشت)
15 / 5 / 87
هراس از چيست؟
نشاني را درست دادند
چهارديوار و سقفي امن
كه مي گيرد
تمام رخوت و اندوه راهت را
براي بستن باري دوباره
و برگشتن به راه مانده در پيش
محمد غلامي(همايون زرتشت)
14 / 5 / 87
شرم نجيب گل
ميگن يه روز يكي مياد كه ابرا رو پس ميزنه
به روي گونه هاي ماه دوباره باز دس ميزنه
ميگن كه جمعه هاش ديگه بوي نمِ خون نميده
خنجري از پشت نمي ياد همراه تو جون نميده
ميگن كه وقتي اون مياد خيلي چيزا دروغ ميشه
برق چشاي مدعي ميره و بي فروغ ميشه
ميگن كه با اومدنش ابر سياه موندني نيست
روضه و مرگ و مداحي پيش چشاش خوندني نيست
ميگن كه با ديدن اون كلاغا وحشت ميكنن
پر مي كشن تو دالونا از اون جايي كه اومدن
ميگن براي اومدن مسجد و منبر نمي خواد
با عطر نرگسا مياد رو بال كفترا تو باد
ميگن كه شهسوار وُ مثل پرنده تو هواس
خيلي قشنگتر از اونه كه تو تموم قصه هاس
ميگن كه اون باز ميكنه دروازه هاي بسته رو
از قفس آزاد مي كنه پرنده هاي خسته رو
هر كي يه جور خبر ميده ميگن مياد چه ديريا زود
مسيح و بودا و يهود كليم زرتشت و جهود
اون كيه كه اين آدما واسش يه جا منتظرن
شرم نجيب گل مي شن اسمشو وقتي مي برن
محد غلامي(همايون زرتشت)
۲۲/ ۵/ ۸۷