هميشه از هواي نبودنت
مي ترسيدم
ولي آنقدر مرا در كوچه هاي تنهايي قدم زدي
كه ديگر از تنهايي كه هيچ
از مرگ هم نمي ترسم
همايون زرتشت ( محمد غلامي)
14 / 5 / 87
«ته مانده سيگار»
ته
مانده سيگار هايم را
نگاهي به شماره مي كنم
كه
بيشتر از
تمامي لحظه هاي عمر من است
نه
به خاطر سرفه هاي پر طنين مرگم
ويا
اين گونه هاي گود بي رنگ
كه چون گوري
سيري ناپذير
در انتظار مانده
نگاه
مي كنم
كه
چگونه تو را
به درون من
اين همه بلعيده است
«تماشاي تگرگ»
آسمان
حالش خراب است
گمانم
قرصهايش را گم كرده است
سرفه
هايش
بوي باران مي دهد
و
باز اين پنجره هاي بي گناهند
كه به
تماشاي تگرگ
مي شكنند
همايون زرتشت (محمد غلامي)
تابستان
82
«غربت شبهاي لنگرگاه»
لنگر
گاه
انگاره
اي كم تحرك از آهن و دود
مملو
از فريادهاي مرغان دريايي
و
كشتي ها
كه گروهي
باز آمدنشان را از سفري پر از
تلاطم سوت مي كشند
و گروهي
كه بغض تلخ مسافران خويش
را هنگام وداع
و
بار انداز
كه در آن
سبزه روياني چشم به راه
شبي پر
از لذت را به تصور مي آيند
و
دختركاني پر از تشويش
كه باز آمدني دوباره را به
اشك مي مانند
من
اما؛
در
غربت شبهاي لنگرگاه
از پس پنجره اطاق خويش
به نظاره
نشسته ام
فانوسهاي روشن اسكله را
كه
مرا مي بردبا خود
به هر آن كجا كه مي خواهد
به
دورهاي نزديك
به
نزديكهاي دور
به
بوي لحظه باران و موي تو
در آن پس كوچه باريك
به
زير تك درخت پير بيد
به
زنگ ضربه سيلي
به
طعم تلخ يك باتوم
به
طعم تلخ آن پوتين
به
طعم تلخ آن قنداق
به جرم خوب همراهي
به جرم با تو بودن ها
به
طعم بوسه ناگاه
به روي گونه هاي خيس
كه در باور نمي گنجيد
به
طعم تلخ ته سيگار
كه مي خندد به ناهنگام
به
رويايي كه مي ماند ز راه خويش
محمد غلامي (همايون زرتشت)
بندر
عباس30
دي 81