تبليغاتX
شادشهر (نام قدیم شهر من)


پدرو سالیناس شاعر مدرنيست قرن بیستم

pedro Salinas

نمي خواهم براي زيستن
جزاير، قصرها و برجها را.
چه لذتي فراتر از
زيستن در ضماير!

 اكنون دگربر كن لباست را
نشانيها و تصاوير را .  
من،
 
تورا اينگونه نمي خواهم
هماره در هيبت ديگري،
دخترِ هميشه از چيزي.
تو را ناب مي خواهم ، آزاد
تو؛ بي هيچ كاستي .
مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان،
تنها تو، تو خواهي بود.
 
و آنگاه كه بپرسي مرا،
 
اوكه تو را مي خواند كيست؟
او كه تو را از آن خويش مي خواهد .
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوين را ، تاريخ را.
همه چيز را درهم خواهم شكست
تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
   
و به گاه ورود  به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان
تو را خواهم گفت :
من تو را مي خواهم ، اين منم.“

 ازكتاب : صدايي وامدارتو


روحي چنان فراخ و روشن داشتي
كه مرا هرگز  توان  ورود بدان ميسر نشد.
باريك ميانبري جستم،   در امتداد بيراهه‌هاي باريك،
واز پس گامهاي بلند و دشوار
ليك،
 
گذر به روح تو از راههاي گشوده بود
 
بلند نردباني مهيا كردم
ــ   ديواري بلند در رويا
حافظ روحت مي ديدم  ــ
ليك روح تورا نه ديواري بود و نه حفاظي .
در پي باريك رهي به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه  ره آمدي نداشت.
از كجا مي شد آغاز؟
به كجا مي يافت پايان؟
و من تا ابد دربدر
در مرز گنگ  آن نشسته ماندم .

پياپي

بگذار بنوازمت بآرامي ،
بگذار تجربه ات كنم آهسته ،
ببينم كه حقيقت داري ،
امتدادي از خودت در تو جاري است ،
با شگرفي
موج در موج مي تراود نوري از پيشاني ات  
بي آشفتنت
مي شكنند كفهاشان را
هنكّام بوسه بر پاهايت ، به آرامي
در ساحل نوجواني .
تو را اينگونه مي خواهم
روان و پياپي ،
نشأت تو از خودت ، از تو ؛
اي آب سركش
اي نغمه رخوتناك !
تو را اينگونه مي خواهم
در محدوده هاي كوچك ، اينجا و آنجا
همچون تكه ها
زنبق ، رز و آنك يگانگي تو
اي نور روياهاي من .
                                     
از كتاب : درناي واقعي

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:11 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |


چقدر ما فقیر هستیم پدر؟

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود: متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:10 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |