گربه اي كه از روي ديوار
به تماشا نشسته است
پنجره را
چگونه مي خواهد بفهمد
نتهاي آواز را
چگونه ترسيم مي كند
پرواز را
با انديشه اي كه مي چرخد
در حوالي چنگال هاي تيز و دندان هاي برون زده از نيش
محمد غلامي(همايون زرتشت)
25 / 4 / 1387
تاريخ گواهي است
آواز دهل بودي و از دور خوش
سرابي روبرو
در دوردست جاده ها
دختري جا مانده در روياي خيس كودكي
شيفته ي
بازي كودكانه اش
كه زود از ياد مي برد
پيمان بازي را
و عادت داشت
به لي لي بازي اش
در خطوط كوچه هاي ذهن و اعصابت
و عادت داشت
كه با گلواژه هاي زخم تو
تاج گل بر سر زند
با زباني نرم و بران
گمانم اين همه شاعر
فقط از دور دستي بر آتش داشتند
كه زود از ياد بردند
خرد شدن شقيقه را
در ميان فشار دست ها ي نشنيدن
محمد غلامي(همايون زرتشت)
از شعر هاي نگفته ام بترس
از شير هاي خفته در بيشه انديشه
از افتادن نا بهنگام پرده هاي سرد شب
با دستان بلند بانوي آفتاب از پس كوه
از هنگامه پابوسي بانوي بزرگ
آرامش دريا
هميشه طولاني نيست
بيگانه كشتي لنگر انداخته در ساحل سنگي مرا
گرچه تازيدند و بردند گه گاه
ز هر آئين و هر كيشي
بر چارسوي سرزمين من
و مي بينم هنوز هم صاف و پابر جاست
درفشي كز دل تاريخ
به پاكي سربرون آورد
به رفتاري كه از كردار مي آيد و پندار نيك
محمد غلامي(همايون زرتشت)
25 / 4 / 1387