تبليغاتX
شادشهر (نام قدیم شهر من)

«ميله ها»

 

 

بيا مثل قديما شــــاد باشيم

از اين زنجير و بند آزاد باشيم

بيا مثل قناري تـا نفس هست

بــــراي ميله ها فرياد باشيم

 محمدغلامی

پاييز 73

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:17 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |

توسط شورای شهر و شهرداری اسلامشهر صورت گرفت:

اختصاص مبلغ یکصد میلیارد ریال برای آسفالت

 در آخرین جلسه رسمی شورای شهر اسلامشهر در مورخه ۱۰/۲/۸۷ اعضا شورای شهر به لایحه شهرداری اسلامشهر در خصوص اختصاص مبلغ 000 000 100 ریال جهت آسفالت معابر و کوچه های شهر رای مثبت دادند. غیب ا...زاده در دفاع از این لایحه گفت: با توجه به افزایش بی رویه قیمت قیر در کشور در مناقصه ای که ما برای آسفالت برگزار کردیم هیچ شرکتی در آن حضور نیافت لذا شرکت بنیاد خانه ایران که متعلق به بنیاد مستضعفان بوده و صد در صد سهام آن دولتی می باشد برای انجام این پروژه حضور یافت. و با توجه به ضرورت شهر و در صورت موافقت اعضا محترم شورا انشا... بتوانیم در مدت ۴ ماه این پروژه مهم را به سرانجام برسانیم.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |

«آسمان سياه»

پرده ها را كنار كه مي زني

مي خواهد از شيشه ها به درون خانه ات بريزد

بهار با تمامي حجمش

ديوارها

تابلوفرشهاي بزرگيست در كوچه ها

خيابان

 ازدحام آدمها با دست هاي پر از ميوه وشيريني و آجيل

و بساط دست فروشان

مغازه ها لبالب از لباسهاي تازه و نو

 براي من براي تو  

مي خريم و مي بريم

اتاق ها را كه نگاه مي كني

                      سفره بر سفره نشسته است

سفره هفت سين بر سفره هاي  فرش

بر درختان

       آواز پرنده ها

              خبر  شروع يك بهار نو را مي دهد

يادت نرود

نگاه كن

 گذر كنار كوچه را  

كودك خوابيده بر دامان مادر

در شب سياه چادر

كه طعنه اي است  پر درد

بر حضور خوشيد  

گوشه چادري

كه به وسعت تمام  شبهاي سياه من و تو است 

و نگاه كن

به ستاره هايي كه سنجاق مي شود

به دست عابران بر آسمان سياهش

 يكي دو تا بيشتر نيست 

تمام بهار و هفت سين سفره عيدش همين است

تمام پنجره بهاري اش

و تنها قاب عكسي كه دارد

                                     بر زمين است

محمد غلامي بهار 1387

 

 

به دوست عزيزم نقي عبدالعلي زاده

 

سلام اي مهربان تر زباران بهاري

براي تك درختان  غريب مانده در كوه و صحاري

سلام اي همدم روزان تلخ و سرد سربازي  

در آن حجم مهيب حسرت و اندوه

منم من همدم ايام  پر سوز غروب و غربت و دريا

منم من انكه هرشب رد اشكم روي گونه

چنان  رودي به دشتي  زير نور ماه مي شد  

منم من آنكه دستان تو بر بالاي آن خم شانه هاي خسته ام بود 

در آن وقتي كه غربت تازه و جانكاه مي شد

عجب شد آمدي

بعد از گذشت سال و ماه و هفته اي ديگر

آخر كجايي بودي

تمام آسمان را منتظر ماندم براي ديدنت

ولي آنقدر نتابيدي كه رفتي پشت ابر

تعلل كردي و ماندي كه رفتي دورترها

آنقدر ماندي كه من تنها بمانم؟

بي وفايي حد و مرزي دارد و اين را نمي داني !

و من هر شب به رسم پاس داري آن روزان رفته

 در خيالم

         غوطه ور

 در فكر و در شعرم

محمد غلامي بهار 87

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 توسط همايون زرتشت (محمد غلامی) |