آهسته و بي صدا
زير پايش خالي شد
و به ته دره سقوط كرد
روزها و شب ها بي وقفه قلم در دست كوشيد
بر در و ديوار
دار و درخت رنگ پاشيد
دست آخر كه خواست عرق از پيشاني خود بگيرد
نيشخند سبز ي از پشت درخت
و قهقهه خورشيد
از پس ابر
زمستان هرگز نفهميد كه چه اتفاقي افتاد
طبق نص صريح قانون هر گونه استفاده از امكانات دولتي براي تبليغات مستقيم و غير مستقيم براي هر فردي ممنوع است .
آنچه كه سبب ساز شد تا در اين مورد نوشته شود همين مورد است هرچه به موعد انتخابات رياست جمهوري نزديك مي شويم تحركاتي از اين قبيل نيز بيشتر مي شود و گروه ها و احزاب شروع به تبليغات مي كنند.
1- آنچه بيشتر خود نمايي ميكند جابجايي و حضور بعضي مديران و مشاوران در اين ايام است كه جاي تامل دارد. مهره هايي كه در پست هاي حساس و كليدي چيده مي شوند. مديراني كه هيچ تجربه و سابقه اي در پست هاي مذكور شايد نداشته باشند اما
سلام
روزگاري بود كه نبودم اصلا در اين دنيا نبودم
مرگ گهگاهي سراغم را ميگيرد
و گه گاه به آزار برميگرداندم
به اين دنياي ناهمگون
كه هيچش با من دلخسته يارا نيست
و شايد روزگاري بعد
"مرگ شاعر"
بخواب اي خفته در بستر
بخواب اي تا ابد پرپر
شب از آوار ميبارد
بخواب اي مرگ ناباور
به خواب آرام آسودم
كه من هم قصه اي بودم
رها از رخوتي غمناك
كه عمري عشق فرسودم
نشان از مرگ مي جستم
نه! بودن را نمي گفتم
رها تر بودم از باران
به ماندن دل نمي بستم
زمرگ آن سو ترم ديگر
گذشتم از در و سر در
به رويايي خيال انگيز
رسيدم از شب و باور
تو جا ماندي واين ماندن
تو را آخر گرفت از من
به پايت قفل ماندن زد
همين يك لحظه ترسيدن
نه ديگر تازه ام از درد
نه ميگردم پي همدرد
سراغ از من چه مي جويي
كه مرگي كهنه دارم سرد
غبار از سنگ مي روبي
به سنگي سخت مي كوبي
دريغا دير فهميدي
كه يادم آوري خوبي!
ز شعري تازه مي گويم
از آن مرگي
كه در راه است
و شايد آخرين ديدار
و شايد آخرين تكرار
ز پايان غم انگيزي
كه از ديوار مي آيد
"بر مزارم بنويسيد كه مرد"
بر مزارم بنويسيد كه مرد
بنويسيد كه باد
ماراهم با خود برد
بنويسيد كه شب را سپري كرد
به اميد سحر
بنويسيد كه از همهمه باد شنيد:
كه شبي روزتر از خنده مرگ
سايه گسترد لب پنجره اش
"كودكانه مي ترسم"
تو ميدانستي كه چه قدر تنهايم
وچقدر كودكانه مي ترسم
از تنهايي
رها كردي مرا در شب
به آن اميد
كه مي آيي
چشمان خون گرفته خورشيد را تماشا كن
از پس ابر
و زيبايي حيرت آور اين آدمك برفي را
و شرم خجالتي كه از تمام تنش مي چكد
و قامتي كه قطره قطره آب مي شود
در زير نگاه هيز خورشيد
محمد غلامی(همایون زرتشت)
۳/6/ 87
«چلچله»
مثل جوونه هاي برگ رو دستاي درخت پير
چلچله با كوچ رسيد سراغ اون اگر چه دير
يه روزي بايد مي اومد قاصدك اينو گفته بود
اينو تو خواب اون درخت نوشته بود و رفته بود
درخت ديگه خواب نمي ديد طلسم غم شكسته بود
چلچله با بهار عشق تو باورش نشسته بود
درخت از عشق چلچله فصلا رو از ياد ديگه برد
هر چي كه غم بود تو دلش به دستاي باد سپرد
پشت بهار سبز عشق زمستون سرد و نديد
تا از صداي مرگ برگ لحظه رفتن و شنيد
يه شب درخت يواشكي دستاشو برد به آسمون
از اون فقط يه چيز مي خواس چلچله و موندن اون
چلچله از تو خواب ناز صداي گريه شو شنيد
پرنده كوچ نكرد و موندتا عشق اون درخت و ديد
يه شب كه برف قصه ميگفت درخت پير چشاشو بست
چلچله بي خيال برف تا خود صبح بيدار نشست
قصه برف كه شد تموم كم كمك آفتاب در اومد
برفا ديگه آب شدن و عمر زمستون سر اومد
با هق هق قناريا درخت يهو از خواب پريد
دنبال اون پرنده گشت تو برفاي سرد و سپيد
اشك تو چشاش نشسته بود چشاش ديگه خوب نميديد
پرنده قشنگ شُ تو لونه يخ بسته مي ديد
زمستان 84
تا بوده براي نبودن وقت بسيار بوده
اين صداي ضجه ي بودن بود
در زير گيوتين زمان
كه گوش كسي نشنيد
محمد غلامي (همايون زرتشت)
15 / 5 / 87
هراس از چيست؟
نشاني را درست دادند
چهارديوار و سقفي امن
كه مي گيرد
تمام رخوت و اندوه راهت را
براي بستن باري دوباره
و برگشتن به راه مانده در پيش
محمد غلامي(همايون زرتشت)
14 / 5 / 87
شرم نجيب گل
ميگن يه روز يكي مياد كه ابرا رو پس ميزنه
به روي گونه هاي ماه دوباره باز دس ميزنه
ميگن كه جمعه هاش ديگه بوي نمِ خون نميده
خنجري از پشت نمي ياد همراه تو جون نميده
ميگن كه وقتي اون مياد خيلي چيزا دروغ ميشه
برق چشاي مدعي ميره و بي فروغ ميشه
ميگن كه با اومدنش ابر سياه موندني نيست
روضه و مرگ و مداحي پيش چشاش خوندني نيست
ميگن كه با ديدن اون كلاغا وحشت ميكنن
پر مي كشن تو دالونا از اون جايي كه اومدن
ميگن براي اومدن مسجد و منبر نمي خواد
با عطر نرگسا مياد رو بال كفترا تو باد
ميگن كه شهسوار وُ مثل پرنده تو هواس
خيلي قشنگتر از اونه كه تو تموم قصه هاس
ميگن كه اون باز ميكنه دروازه هاي بسته رو
از قفس آزاد مي كنه پرنده هاي خسته رو
هر كي يه جور خبر ميده ميگن مياد چه ديريا زود
مسيح و بودا و يهود كليم زرتشت و جهود
اون كيه كه اين آدما واسش يه جا منتظرن
شرم نجيب گل مي شن اسمشو وقتي مي برن
محد غلامي(همايون زرتشت)
۲۲/ ۵/ ۸۷
تجليل از خبر نگاران و روزنامه نگاران اسلامشهر به مناسبت روز خبرنگار
همزمان با ميلاد نیمه شعبان شوراي شهر و شهرداري اسلامشهر طي مراسمي از خبر نگاران و روزنامه نگاران اسلامشهري تجليل به عمل آورد .
در مراسم ضيافت شامي كه به ميزباني اعضاي شوراي اسلامي شهر و شهردار برگزار شده بود از اهالي خبر و رسانه و تلاش بي وقفه اين قشر در طول يك سال گذشته با اهداي لوح تقديرقدر داني شد.
گفتني است در اين مراسم كه در ساختمان شورا برگزار شد رئيس شوراي شهر و شهردار در رابطه با رسالت خبر و خبرنگار به سخنراني پرداختند و خبر نگاران حاضر نيزبا خوش يمن خواندن اتفاق برگزاري مراسم در 23 مرداد به جاي 17 مرداد ماه به عنوان روز خبرنگار و تبديل شدن آن به هفته خبرنگار با بيان مشكلات موجود در مسير اطلاع رساني در اين شهر صحبت كردند.
برگزاري يازدهمين عصر شعر موعود در اسلامشهر
در آستانه ولادت امام عصر(عج) يازدهمين عصر شعر موعود با همكاري انجمن ادبی بوران ، معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری اسلامشهر ، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي و فرهنگسراي الغدير در تاريخ 23 مرداد ماه برگزار شد .
در اين مراسم كه در سالن همايش فرهنگسراي الغدير برگزار شد شهردار اسلامشهر ضمن خوش آمد گويي و خير مقدم به شاعران، برگزاري چنين مراسمي را يكي از اهداف شهرداري و همچنين حمايت از فعاليتهاي فرهنگي دانست.پس از سخنراني شهردار نيز شاعراني كه از تهران و ساير شهر ها ي كشور حضور داشتند به شعرخواني پرداختند.
گفتني است شهرام مقدسي حميدرضا شكارسري و داوود نوروزي نيز از جمله شاعران حاضر در اين عصر شعر بودند كه به خوانش شعر و سخنراني پرداختند .
شايان ذكر است آثاري كه خوانده شد در دو بخش اصلی با موضوع (موعود) و جنبی با موضوع (آزاد) بود كه پس از داوري اوليه از بين 450 اثر ارسالي، 40 اثر برگزيده شد و شاعران حاضر به خوانش شعر خود پرداختند و در نهايت نيز در بخش اصلي با موضوع (موعود)، قاسم صرافان از اصفهان ، به عنوان شاعر برتر و الهام عمومي از اصفهان ، سارا جلوداريان از كاشان ، وحيد دهنوي از اسلامشهر ، و ليلا تقوي مطلق از تهران به عنوان شاعران برگزيده انتخاب شدند كه در پايان هديه اي به رسم ياد بود به آنها اهدا شد و همچنين از برگزيدگان بخش جنبی نيز تقدير به عمل آمد.
و در آخر نيز هديه اي ويژه از طرف شهردار اسلامشهر به رسم ميهمان نوازي به شاعر كاشاني كه شعرش به عنوان اثر منخب برگزیده شده بود اهدا شد.
هميشه از هواي نبودنت
مي ترسيدم
ولي آنقدر مرا در كوچه هاي تنهايي قدم زدي
كه ديگر از تنهايي كه هيچ
از مرگ هم نمي ترسم
همايون زرتشت ( محمد غلامي)
14 / 5 / 87
«ته مانده سيگار»
ته
مانده سيگار هايم را
نگاهي به شماره مي كنم
كه
بيشتر از
تمامي لحظه هاي عمر من است
نه
به خاطر سرفه هاي پر طنين مرگم
ويا
اين گونه هاي گود بي رنگ
كه چون گوري
سيري ناپذير
در انتظار مانده
نگاه
مي كنم
كه
چگونه تو را
به درون من
اين همه بلعيده است
«تماشاي تگرگ»
آسمان
حالش خراب است
گمانم
قرصهايش را گم كرده است
سرفه
هايش
بوي باران مي دهد
و
باز اين پنجره هاي بي گناهند
كه به
تماشاي تگرگ
مي شكنند
همايون زرتشت (محمد غلامي)
تابستان
82
«غربت شبهاي لنگرگاه»
لنگر
گاه
انگاره
اي كم تحرك از آهن و دود
مملو
از فريادهاي مرغان دريايي
و
كشتي ها
كه گروهي
باز آمدنشان را از سفري پر از
تلاطم سوت مي كشند
و گروهي
كه بغض تلخ مسافران خويش
را هنگام وداع
و
بار انداز
كه در آن
سبزه روياني چشم به راه
شبي پر
از لذت را به تصور مي آيند
و
دختركاني پر از تشويش
كه باز آمدني دوباره را به
اشك مي مانند
من
اما؛
در
غربت شبهاي لنگرگاه
از پس پنجره اطاق خويش
به نظاره
نشسته ام
فانوسهاي روشن اسكله را
كه
مرا مي بردبا خود
به هر آن كجا كه مي خواهد
به
دورهاي نزديك
به
نزديكهاي دور
به
بوي لحظه باران و موي تو
در آن پس كوچه باريك
به
زير تك درخت پير بيد
به
زنگ ضربه سيلي
به
طعم تلخ يك باتوم
به
طعم تلخ آن پوتين
به
طعم تلخ آن قنداق
به جرم خوب همراهي
به جرم با تو بودن ها
به
طعم بوسه ناگاه
به روي گونه هاي خيس
كه در باور نمي گنجيد
به
طعم تلخ ته سيگار
كه مي خندد به ناهنگام
به
رويايي كه مي ماند ز راه خويش
محمد غلامي (همايون زرتشت)
بندر
عباس30
دي 81
پدرو
سالیناس شاعر مدرنيست قرن بیستم
pedro
نمي خواهم براي زيستن
جزاير، قصرها و برجها را.
چه لذتي فراتر از
زيستن در ضماير!
اكنون دگربر كن لباست را
نشانيها و تصاوير را .
من،
تورا اينگونه نمي خواهم
هماره در هيبت ديگري،
دخترِ هميشه از چيزي.
تو را ناب مي خواهم ، آزاد
تو؛ بي هيچ كاستي .
مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان،
تنها تو، تو خواهي بود.
و آنگاه كه بپرسي مرا،
اوكه تو را مي خواند كيست؟
او كه تو را از آن خويش مي خواهد .
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوين را ، تاريخ را.
همه چيز را درهم خواهم شكست
تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كردهاند.
و به گاه ورود به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان
تو را خواهم گفت :
”من تو را مي خواهم ، اين منم.“
ازكتاب : صدايي وامدارتو
روحي چنان فراخ و روشن داشتي
كه مرا هرگز توان ورود بدان ميسر نشد.
باريك ميانبري جستم، در امتداد بيراهههاي باريك،
واز پس گامهاي بلند و دشوار …
ليك،
گذر به روح تو از راههاي گشوده بود .
بلند نردباني مهيا كردم
ــ ديواري بلند در رويا
حافظ روحت مي ديدم ــ
ليك روح تورا نه ديواري بود و نه حفاظي .
در پي باريك رهي به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه ره آمدي نداشت.
از كجا مي شد آغاز؟
به كجا مي يافت پايان؟
و من تا ابد دربدر
در مرز گنگ آن نشسته ماندم .
پياپي
بگذار بنوازمت بآرامي ،
بگذار تجربه ات كنم آهسته ،
ببينم كه حقيقت داري ،
امتدادي از خودت در تو جاري است ،
با شگرفي
موج در موج مي تراود نوري از پيشاني ات
بي آشفتنت
مي شكنند كفهاشان را
هنكّام بوسه بر پاهايت ، به آرامي
در ساحل نوجواني .
تو را اينگونه مي خواهم
روان و پياپي ،
نشأت تو از خودت ، از تو ؛
اي آب سركش
اي نغمه رخوتناك !
تو را اينگونه مي خواهم
در محدوده هاي كوچك ، اينجا و آنجا
همچون تكه ها
زنبق ،
رز و آنك يگانگي تو
اي نور روياهاي من .
از كتاب : درناي واقعي
روزي
از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد
مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي
بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند
پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي ميکنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمههاي
باغمان طول دارد و آنان برکهاي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از
خارج وارد کردهايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي
خانهمان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي ميکنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که
انتهاي آنان ديده نميشود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت ميکنند، اما آنها
خود به ديگران خدمت ميکنند. ما غذاي مصرفيمان را خريداري ميکنيم، اما آنها
غذايشان را خود توليد ميکنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را
محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن ميگفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس
افزود: متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
گربه اي كه از روي ديوار
به تماشا نشسته است
پنجره را
چگونه مي خواهد بفهمد
نتهاي آواز را
چگونه ترسيم مي كند
پرواز را
با انديشه اي كه مي چرخد
در حوالي چنگال هاي تيز و دندان هاي برون زده از نيش
محمد غلامي(همايون زرتشت)
25 / 4 / 1387
تاريخ گواهي است
آواز دهل بودي و از دور خوش
سرابي روبرو
در دوردست جاده ها
دختري جا مانده در روياي خيس كودكي
شيفته ي
بازي كودكانه اش
كه زود از ياد مي برد
پيمان بازي را
و عادت داشت
به لي لي بازي اش
در خطوط كوچه هاي ذهن و اعصابت
و عادت داشت
كه با گلواژه هاي زخم تو
تاج گل بر سر زند
با زباني نرم و بران
گمانم اين همه شاعر
فقط از دور دستي بر آتش داشتند
كه زود از ياد بردند
خرد شدن شقيقه را
در ميان فشار دست ها ي نشنيدن
محمد غلامي(همايون زرتشت)
از شعر هاي نگفته ام بترس
از شير هاي خفته در بيشه انديشه
از افتادن نا بهنگام پرده هاي سرد شب
با دستان بلند بانوي آفتاب از پس كوه
از هنگامه پابوسي بانوي بزرگ
آرامش دريا
هميشه طولاني نيست
بيگانه كشتي لنگر انداخته در ساحل سنگي مرا
گرچه تازيدند و بردند گه گاه
ز هر آئين و هر كيشي
بر چارسوي سرزمين من
و مي بينم هنوز هم صاف و پابر جاست
درفشي كز دل تاريخ
به پاكي سربرون آورد
به رفتاري كه از كردار مي آيد و پندار نيك
محمد غلامي(همايون زرتشت)
25 / 4 / 1387